
xa0 شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم... گلي هست... و من گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است... روباه گفت: ممكن است. در كره زمين همه جور چيز مي شود ديد... شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: آنكه من مي گويم در زمين نيست. روباه به ظاهر بسيار كنجكاو شد و گفت: - در سيارة ديگري است؟ - بله. - در آن سياره شكارچي هم هست؟ - نه. - چه خوب...! مرغ چطور؟ - نه! روباه آهي كشيد و گفت: حيف كه هيچ چيز بي عيب نيست. ليكن روباه به فكر قبلي خود بازگشت و گفت: - زندگي من يكنواخت است. من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا...
ادامه مطلب