شازده کوچولو
شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم... گلي هست... و من گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است... روباه گفت: ممكن است. در كره زمين همه جور چيز مي شود ديد... شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: آنكه من مي گويم در زمين نيست. روباه به ظاهر بسيار كنجكاو شد و گفت: - در سيارة ديگري است؟ - بله. - در آن سياره شكارچي هم هست؟ - نه. - چه خوب...! مرغ چطور؟ - نه! روباه آهي كشيد و گفت: حيف كه هيچ چيز بي عيب نيست. ليكن روباه به فكر قبلي خود بازگشت و گفت: - زندگي من يكنواخت است. من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يكسان. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد . ولي تو اگر مرا اهلي كني، زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت. صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولي صداي پاي تو همچون نغمه موس...
ادامه مطلب